در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را اهسته و در انزوا میخورد و میتراشد
این درد ها را نمیشود به کسی اظهار کرد.
.چون عموما عادت دارند که این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش امدهای نادر و
عجیبی بشمارند
و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و اعتقادات خودشان
سعی میکنند که با لبخند شکاک و تمسخر امیز تلقی بکنند.
فقط میترسم که من بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی باین مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد .تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل اینست که هرچه مینوسم با اشتهای هر چه تمام تر میبلعد - برای اوست که میخواهم آزمایشی بکنم به بینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم - چون از زمانیکه همه روابط خودم را با دیگران بریده ام میخواهم خودم را بهتر بشناسم .
.............................
در این دنیای پست پر از تنفر و مسکنت برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع افتاب درخشید ـ اما افسوس این شعاع افتاب نبود بلکه فقط یک پرتو گذرنده . یک ستاره پرنده بود که به صورت یک فرشته یا زن به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه .فقط یک ثانیه همه بد بختیهای زندگی خودم را دیدم و بعظمت و شکوه آن پی بردم - نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خود نگه دارم
چند وقتي بود كه رمز عبور رمو گم كرده بودم
گيجم ديگه
تازه اونهم شانسي پيداش كردم
البته همچين مهم هم نيست
هيچي مهم نيست
از مردن بالاتر چيه
اون هم فكر ميكنيد مهمه؟
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
كسي كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ ميشد گاهي
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد سلام بگيرم سلامهايم را
هر انچه انچه شيفته تر از پيش شدم بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگيها را
اشاره اي كنم انگار كوه كن بودم
من ان رلال پرستم در ابگند زمان
كه فكر صافي ابي چنان لجن بودم
غريب بودم گشتم غريب تر اما
دلم خوش است كه در غربت وطن بودم
اما
او كه با ماست . او كه نرفته است ..... از او بپرسيد
كه چه ميكند با دل ما
گفتي ديدي ديدي چه ساده و چه به سادگي از شب و ماه و ستاره گفتيم و از هم گذشتيم
ديدي هيچ كس از ما با ما نبود
گفتم اره ميدونم خوب ميدونم
گفتي تو از خورشيد و من از ماه گفتيم
همه هر چه داشتيم رو كرديم و به عشق باختيم روزگار را
من هميشه ميخواستم عشق را در كنار زندگي داشته باشم
اما ..............
به مويت قسم خسته ام
ديگر چشمهايم اشكي نداره براي ريختن
ديگر از اين همه واهمه پكيدم ميفهمي
از هيچ كس و ناكسي گله اي ندارم
از عزيزانم حتي
از عزيزاني كه مرا به سادگي باد اشفتند و رفتند و پرپر كردند
نه
ديگر جايي براي گلايه نيست
تنها ميخواهم بنويسم
كه روزي روزگاري........
باز هم سلام تا هميشه
...................................................................
سكوت
و خدانگهدار